در ره معشوق ما، ترسندگان را كار نيست

در ره معشوق ما، ترسندگان را كار نيست

جمله شاهانند آنجا بندگان را بار نيست

گر تو نازي مي كني يعني كه من فرخنده ام

نزد اين اقبال ما فرخندگي جز عار نيست

گر بفقرت ناز باشد ژنده برگيرو برو

نزد اين سلطان ما  آن جمله جز زنار نيست

گر تو نور حق شدي از شرق تا مغرب برو

زانك ما را زين صفت پرواي آن انوار نيست

راست شو در راه ما وين مكر را يك سوي نه

زانكه اين ميدان ما جولانگه مكار نيست

در تك دوزخ نشستم ترك كردم بخت را

زانك ما را اشتهاي جنت و ابرار نيست

(دیوان شمس)

مردم ديدۀ ما جز به رخت ناظر نيست

مردم ديدۀ ما جز به رخت ناظر نيست

دل سرگشتۀ ما غير ترا ذاكر نيست

اشكم احرامِ طوافِ حرمت مي بندد

گر چه از خونِ دلِ ريش دمي طاهر نيست

بستۀ دام قفس باد چو مرغ وحشي

طائر سدره اگر در طلبت طاير نيست!

عاقبت دست بدان سرو بلندش برسد

هر كرا در طلبت همت او قاصر نيست

از روان بخشي عيسي نزنم دم هرگز

زانكه در روح فزايي چو لبت ماهر نيست

روز اول كه سر زلف تو ديدم گفتم

كه پريشاني اين سلسله را آخر نيست

سر پيوند تو تنها نه دل حافظ راست

كيست آنكش سر پيوند تو در خاطر نيست

(حافظ)

حکیمی پسران را پند همی داد که جانان پدر ...

حکیمی پسران را پند همی داد که جانان پدر هنر آموزید که ملک و دولت دنیا اعتماد را نشاید و سیم و زر در سفر بر محل خطرست یا دزد به یک بار ببرد، یا خواجه به تفاریق(اندک اندک) بخورد. امّا هنر چشمة زاینده است و دولت پاینده و گر هنرمند از دولت بیفتد غم نباشد که هنر در نفس خود دولت است هر جا که رود قدر بیند و در صدر نشیند و بی هنر لقمه چیند و سختی بیند.

وقتی افتاد فتنه ای در شام

هر کس از گوشه ای فرا رفتند

روستا زادگان دانشمند

به وزیری پادشا رفتند

پسران وزیر ناقص عقل

به گدایی به روستا رفتند

(گلستان سعدی نسخه فروغی)

عشق اندر فضل و علم و دفتر و اوراق نيست

عشق اندر فضل و علم و دفتر و اوراق نيست

هر چه گفت و گوي خلق آن ره ره عشاق نيست

شاخ عشق اندر ازل دان بيخ عشق اندر ابد

اين شجر را تكيه بر عرش و ثري و ساق نيست

عقل را معزول كرديم و هوا را حد زديم

كين جلالت لايق اين عقل و اين اخلاق نيست

تا تو مشتاقي بدان كين اشتياق تو بتيست

چون شدي معشوق از آن پس هستيي مشتاق نيست

(دیوان شمس مولانا)

مرحبا اي پيك مشتاقان بده پيغام دوست

مرحبا اي پيك مشتاقان بده پيغام دوست

تا كنم جان از سر رغبت فداي نام دوست

واله و شيداست دايم همچو بلبل در قفس

طوطي طبعم ز عشق شكر و بادام دوست

سر ز مستي بر نگيرد تا به صبح روز حشر

هر كه چون من در ازل يك جرعه خورد از جام دوست

حافظ اندر درد او مي سوز و بي درمان بساز

زانك درماني ندارد درد بي آرام دوست

(حافظ)

اي كرده ميان سينه غارت

اي كرده ميان سينه غارت

اي جان و هزار جان شكارت

مي كش كه درست باد دستت

اي جان جهانيان نثارت

بس كشتۀ زنده را كه ديدم

از غمزۀ چشم پرخمارت

بس ساكن بي قرار ديدم

در آتش عشق بي قرارت

يك مرده بخاك در نماند

گر رنجه شوي كني زيارت

(دیوان شمس مولانا)

ولادت حضرت زهرا (س)

سلام به همه دوستان

ولادت حضرت زهرا (س) را به همه تبریک عرض می کنم.

توانگری بخیل را پسری رنجور بود

توانگری بخیل را پسری رنجور بود. نیک خواهان گفتندش مصلحت آن است که ختم قرآن کنی از بهر وی یا بذل قربانی. لختی به اندیشه فرو رفت و گفت: مصحف مهجور اولیترست که گلّه دور. صاحبدلی بشنید و گفت: ختمش به علّت آن اختیار آمد که قرآن بر سر زبان است و زر در میان جان.

دریغا گردن طاعت نهادن

گرش همراه بودی دستِ دادن

به دیناری چو خر در گل بمانند

ور الحمدی بخواهی صد بخوانند

(گلستان سعدی نسخه فروغی)

مدامم مست مي دارد نسيم جعد گيسويت

مدامم مست مي دارد نسيم جعد گيسويت

خرابم مي كند هر دم فريب چشم جادويت

پس از چندين شكيبايي شبي يارب توان ديدن

كه شمع ديده افروزيم در محراب ابرويت

تو گر خواهي كه جاويدان جهان يكسر بيارايي

صبا را گو كه بردارد زماني برقع از رويت

وگر رسم فنا خواهي كه در عالم براندازي

بر افشان تا فرو ريزد هزاران جان ز هر مويت

من و باد صبا مسكين دو سرگردان بي حاصل

من از افسون چشم مست و او از بوي گيسويت

زهي همت كه حافظ راست، كز دنيا و از عقبي

نيامد هيچ در چشمش به جز خاك سر كويت

(حافظ)

مسافرت

سلام دوستان عزیز

بعلت مسافرت شاید نتونم تا هفته آینده براتون پست جدید بزارم. اگه سیستم گیرم آمد سعی می کنم پست جدید بزارم.

با همه عطر دامنت آیدم از صبا عجب

کز گذر تو خاک را مشک ختن نمی کند (حافظ)

وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم...

وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم. دل آزرده به کنجی نشست و گریان همی گفت: مگر خردی فراموش کردی که درشتی می کنی؟

چه خوش گفت زالی به فرزند خویش

چو دیدش پلنگ افکن و پیلتن

گر از عهد خردیت یاد آمدی

که بیچاره بودی در آغوش من

نکردی درین روز بر من جفا

که تو شیر مردی و من پیرزن

(گلستان سعدی نسخه فروغی)

در شهر شما یکی نگاریست

در شهر شما یکی نگاریست

کز وی دل و عقل بی قراریست

هر نفسی را ازو نصیبیست

هر باغی را ازو بهاریست

در هر کویی ازو فغانیست

در هر راهی ازو غباریست

در هر گوشی ازو سماعیست

هر چشم ازو در اعتباریست

در کارشوید ای حریفان

کاینجا ما را عظیم کاریست

پنهان یاری بگوش من گفت

کاینجا پنهان لطیف یاریست

گرد ترشان مگرد زین پس

چون پهلوی تو شکر نثاریست

اینجا شکریست بی نهایت

اینجا سر وقت پایداریست

خاموش کن ای دل و مپندار

کو را حدّیست یا کناریست

(دیوان شمس مولانا)

بيدار شو اي ديده كه ايمن نتوان بود

بيدار شو اي ديده كه ايمن نتوان بود

زين سيل دمادم كه درين منزل خوابست

معشوقه عيان مي گذرد بر تو وليكن

اغيار نمي بيند، از آن بسته نقابست

راه تو چه راهيست كه از غايت تعظيم

درياي محيط فلكش عين سرابست

در كنج دماغم مطلب جاي نصيحت

كين گوش پر از زمزمۀ چنگ و ربابست

(حافظ)

روزی به غرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه ...

روزی به غرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه به پای کریوه ای(پشته کوه) سُست مانده. پیرمردی ضعیف از پس کاروان همی آمد و گفت: چه نشینی که نه جای خفتن است. گفتم: چون روم که نه پای رفتن است. گفت: این نشنیدی که صاحبدلان گفته اند: رفتن و نشستن به که دویدن و گُسستن.

ای که مشتاق منزلی مشتاب

پند من کار بند و صبر آموز

اسب تازی دو تک رود به شتاب

واشتر آهسته می رود شب و روز

(گلستان سعدی نسخه فروغی)