در ره معشوق ما، ترسندگان را كار نيست
در ره معشوق ما، ترسندگان را كار نيست
جمله شاهانند آنجا بندگان را بار نيست
گر تو نازي مي كني يعني كه من فرخنده ام
نزد اين اقبال ما فرخندگي جز عار نيست
گر بفقرت ناز باشد ژنده برگيرو برو
نزد اين سلطان ما آن جمله جز زنار نيست
گر تو نور حق شدي از شرق تا مغرب برو
زانك ما را زين صفت پرواي آن انوار نيست
راست شو در راه ما وين مكر را يك سوي نه
زانكه اين ميدان ما جولانگه مكار نيست
در تك دوزخ نشستم ترك كردم بخت را
زانك ما را اشتهاي جنت و ابرار نيست
(دیوان شمس)