وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم...
وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم. دل آزرده به کنجی نشست و گریان همی گفت: مگر خردی فراموش کردی که درشتی می کنی؟
چه خوش گفت زالی به فرزند خویش
چو دیدش پلنگ افکن و پیلتن
گر از عهد خردیت یاد آمدی
که بیچاره بودی در آغوش من
نکردی درین روز بر من جفا
که تو شیر مردی و من پیرزن
(گلستان سعدی نسخه فروغی)
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۹/۰۳/۰۸ ساعت 8:2 توسط احسان
|