بخت از دهان دوست نشانم نمي دهد

بخت از دهان دوست نشانم نمي دهد

دولت خبر ز راز نهانم نمي دهد

مردم ز اشتياق و درين پرده راه نيست

يا هست و پرده دار نشانم نمي دهد

زلفش كشيده باد صبا چرخ سفله بين

كانجا مجال باد وزانم نمي دهد

(حافظ)

اگر از دوستی و همنشینی زشتی دید و گرانت آمد

اگر از دوستی و همنشینی زشتی دید و گرانت آمد

بگذر و ببخش و به زبان میاور و درشتی سویی نه

که گذشت و نرمی در هر کارت کامیاب گرداند

و رشتة دوستی بیش از پیش استوار دارد

و هرگز پریشانی و پشیمانی ندارد

(نامة آیین بندگی اثر ابن مقفع ترجمة ذبیح بهروز به اهتمام و تحریر سید احمد بهشتی شیرازی)

باز رسيديم ز ميخانه مست

باز رسيديم ز ميخانه مست

باز رهيديم ز بالا و پست

ماهي و دريا همه مستي كنند

چونك سر زلف تو افتاده شست

پير خرابات چو آن شور ديد

بر سر بام آمد و از بام جست

جوش برآورد يكي مي كزو

هست شود نيست، شود نيست هست

آنكه سر از پاي نداند كجاست

مست فتادست بكوي الست

(دیوان شمس مولانا)

به حُسن و خُلق و وفا كس به يار ما نرسد

به حُسن و خُلق و وفا كس به يار ما نرسد

ترا درين سخن انكار كار ما نرسد

هزار نقد به بازار كاينات آرند

يكي به سكۀ صاحب عيار ما نرسد

چنان بزي كه اگر خاك ره شوي كس را

غبار خاطري از رهگذار ما نرسد

(حافظ)

اگر دوستی را بخت واژگون گردد و فرّ و پایه از دست رود...

اگر دوستی را بخت واژگون گردد و فرّ و پایه از دست رود،

باید پاس دوستی و آیین مردی فراموش نکنی

و با زر و جان، به یاریش کمربندی و بکوشی

و اگر آن سان افتد که نتوانی،

چندان که توانی از زبان نیک دریغ مدار، که بسیاری، هنگام سختی دریغ کنند.

(نامة آیین بندگی اثر ابن مقفع ترجمة ذبیح بهروز به اهتمام و تحریر سید احمد بهشتی شیرازی)

كيست كه او بندۀ راي تو نيست؟

كيست كه او بندۀ راي تو نيست؟

كيست كه او مست لقاي تو نيست؟

لعل لبي كو كه ز كان تو نيست؟

محتشمي كو كه گداي تو نيست؟

جنبش اين جمله عصاها ز تست

هر يك جز درد و دواي تو نيست

زخم معلم زند آن چوب كيست

كيست كه او بند قضاي تو نيست؟

همچو سگان چوب ترا مي گزند

در سرشان فهم جزاي تو نيست

دفع بلاي تن و آزار خلق

جز به مناجات و ثناي تو نيست

صاحب حوت از غم امت گريخت

جان بكجا برد كه جاي تو نيست؟

(دیوان شمس مولانا)