باز رسيديم ز ميخانه مست

باز رهيديم ز بالا و پست

ماهي و دريا همه مستي كنند

چونك سر زلف تو افتاده شست

پير خرابات چو آن شور ديد

بر سر بام آمد و از بام جست

جوش برآورد يكي مي كزو

هست شود نيست، شود نيست هست

آنكه سر از پاي نداند كجاست

مست فتادست بكوي الست

(دیوان شمس مولانا)