حالت ده و حیرت ده ای مبدع بی حالت

حالت ده و حیرت ده ای مبدع بی حالت

لیلی کن و مجنون کن ای صانع بی آلت

صد حاجت گوناگون در لیلی و در مجنون

فریاد کنان پیشت کای معطی بی حاجت

انگشتری حاجت مهریست سلیمانی

رهنست بپیش تو از دست مده صحبت

از نیست بر آوردی ما را جگری تشنه

بر دوخته ای ما را بر چشمة این دولت

خارم ز تو گل گشته و اجزا همه گل گشته

هم اول ما رحمت هم آخر ما رحمت

(دیوان شمس مولانا)

صبا اگر گذري افتدت به كشور دوست

صبا اگر گذري افتدت به كشور دوست

بيار نفحه اي از گيسوي معنبر دوست

من گدا و تمناي وصل او هيهات

كجا به چشم ببينم خيال منظر دوست

دل صنوبريم همچو بيد لرزان است

ز حسرت قد و بالاي چون صنوبر دوست

اگر چه دوست به چيزي نمي خرد ما را

به عالمي نفروشيم مويي از سر دوست

(حافظ)

هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان در هم نکشیده، مگر...

هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان در هم نکشیده، مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم. به جامع کوفه درآمدم دلتنگ، یکی را دیدم که پای نداشت. سپاس نعمت حقّ به جای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم.

مرغ بریان به چشم مردم سیر

کمتر از برگ تَره(سبزی که با طعام خورند) بر خوانست

وان که را دستگاه و قوت نیست

شلغم پخته، مرغ بریانست

(گلستان سعدی نسخه فروغی)

در هوایت بی قرارم روز و شب

در هوایت بی قرارم روز و شب

سر ز پایت بر ندارم روز و شب

روز و شب را همچو خود مجنون کنم

روز و شب را کی گذارم روز و شب

جان و دل از عاشقان می خواستند

جان ودل را می سپارم روز و شب

تا نیابم آنچه در مغز منست

یک زمانی سر نخارم روز و شب

تا که عشقت مطربی آغاز کرد

گاه چنگم گاه تارم روز و شب

میزنی تو زخمه و بر می رود

تا بگردون زیر و زارم روز و شب

ساقیی کردن بشر را چل صبوح

زان خمیر اندر خمارم روز و شب

ای مهار عاشقان در دست تو

در میان این قطارم روز و شب

می کشم مستانه بارت بی خبر

همچو اشتر زیر بارم روز و شب

تا بنگشایم بقندت روزه ام

تا قیامت روزه دارم روز و شب

چون ز خوانِ فضل روزه بشکنم

عید باشد روزگارم روز و شب

زان شبی که وعده کردی روز وصل

روز و شب را می شمارم روز و شب

(دیوان شمس مولانا)

شنيده ام سخني خوش كه پير كنعان گفت

شنيده ام سخني خوش كه پير كنعان گفت

فراق يار نه آن مي كند كه بتوان گفت

من و مقام رضا بعد ازين و جور رقيب

كه دل به درد تو خو كرد و ترك درمان گفت

مزن ز چون و چرا دم كه بندۀ مقبل

قبول كرد به جان هر سخن كه جانان گفت

(حافظ)

همچنین در قاع بسیط، مسافری گم شده بود

همچنین در قاع بسیط(بیابان هموار و پهناور)، مسافری گم شده بود و قوت و قوّتش به آخر آمده و درمی چند بر میان داشت. بسیاری بگردید و ره به جایی نبرد. پس بسختی هلاک شد. طایفه ای برسیدند و درمها دیدند  پیش رویش نهاده و بر خاک نبشته.

گر همه زرّ جعفری(زر پاک و خالص) دارد

مرد بی توشه بر نگیرد گام

در بیابان فقیر سوخته را

شلغم پخته به که نقرة خام

(گلستان سعدی نسخه محمد علی فروغی)

آه ازین زشتان که مه رو می نمایند از نقاب

آه ازین زشتان که مه رو می نمایند از نقاب

از درون سو، کاه تاب و از برون سو، ماهتاب

چون بسگ نان افکنی سگ بو کند آنگه خورد

سگ نه ای! شیری! چه باشد بهر نان چندین شتاب

در هر آن مردار بینی رنگکی گویی که جان

جان کجا، رنگ از کجا، جان را بجو، جان را بیاب

تو سوال و حاجتی دلبر جواب هر سوال

چون جواب آید فنا گردد سوال اندر جواب

(دیوان شمس مولانا)

شكفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست

شكفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست

صلاي سر خوشي اي صوفيان باده پرست

بيار باده كه در بارگاه استغنا

چه پاسبان و چه سلطان چه هوشيار و چه مست

مقام عشق ميسر نمي شود بي رنج

بلي به حكم بلا بسته اند عهد الست

(حافظ)

کرانی ندارد بیابان ما

کرانی ندارد بیابان ما

قراری ندارد دل و جان ما

جهان در جهان نقش و صورت گرفت

کدامست ازین نقشها آن ما

چو در ره ببینی بریده سری

که غلطان رود سوی میدان ما

ازو پرس ازو پرس اسرار ما

کزو بشنوی سر پنهان ما

چه گویم چه دانم که این داستان

فزونست از حد و امکان ما

ازین داستان بگذر از من مپرس

که در هم شکستست دستان ما

(دیوان شمس مولانا)

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست

كه هر چه بر سر ما مي رود ارادت اوست

نظير دوست نديدم اگر چه از مه و مهر

نهادم آينه ها در مقابل رخ دوست

صبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دهد

كه چون شكنج ورق هاي غنچه تو بر توست

نه من سبو كش اين دير رند سوزم و بس

بسا سرا كه درين كارخانه خاك سبوست

مگر تو شانه زدي زلف عنبر افشان را

كه باد غاليه سا گشت و خاك عنبر بوست

نثار روي تو هر برگ گل كه در چمنست

فداي قد تو هر سرو بن كه بر لب جوست

رخ تو در دلم آمد مراد خواهم يافت

چرا كه حال نكو در قفاي فال نكوست

نه اين زمان دل حافظ در آتش هوس است

كه داغدار ازل همچو لالۀ خودروست

(حافظ)