حالت ده و حیرت ده ای مبدع بی حالت
حالت ده و حیرت ده ای مبدع بی حالت
لیلی کن و مجنون کن ای صانع بی آلت
صد حاجت گوناگون در لیلی و در مجنون
فریاد کنان پیشت کای معطی بی حاجت
انگشتری حاجت مهریست سلیمانی
رهنست بپیش تو از دست مده صحبت
از نیست بر آوردی ما را جگری تشنه
بر دوخته ای ما را بر چشمة این دولت
خارم ز تو گل گشته و اجزا همه گل گشته
هم اول ما رحمت هم آخر ما رحمت
(دیوان شمس مولانا)