در هوایت بی قرارم روز و شب
در هوایت بی قرارم روز و شب
سر ز پایت بر ندارم روز و شب
روز و شب را همچو خود مجنون کنم
روز و شب را کی گذارم روز و شب
جان و دل از عاشقان می خواستند
جان ودل را می سپارم روز و شب
تا نیابم آنچه در مغز منست
یک زمانی سر نخارم روز و شب
تا که عشقت مطربی آغاز کرد
گاه چنگم گاه تارم روز و شب
میزنی تو زخمه و بر می رود
تا بگردون زیر و زارم روز و شب
ساقیی کردن بشر را چل صبوح
زان خمیر اندر خمارم روز و شب
ای مهار عاشقان در دست تو
در میان این قطارم روز و شب
می کشم مستانه بارت بی خبر
همچو اشتر زیر بارم روز و شب
تا بنگشایم بقندت روزه ام
تا قیامت روزه دارم روز و شب
چون ز خوانِ فضل روزه بشکنم
عید باشد روزگارم روز و شب
زان شبی که وعده کردی روز وصل
روز و شب را می شمارم روز و شب
(دیوان شمس مولانا)
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۹/۰۱/۲۶ ساعت 1:21 توسط احسان
|