هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان در هم نکشیده، مگر...
هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان در هم نکشیده، مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم. به جامع کوفه درآمدم دلتنگ، یکی را دیدم که پای نداشت. سپاس نعمت حقّ به جای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم.
مرغ بریان به چشم مردم سیر
کمتر از برگ تَره(سبزی که با طعام خورند) بر خوانست
وان که را دستگاه و قوت نیست
شلغم پخته، مرغ بریانست
(گلستان سعدی نسخه فروغی)
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۹/۰۱/۲۶ ساعت 16:31 توسط احسان
|