روزی به غرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه به پای کریوه ای(پشته کوه) سُست مانده. پیرمردی ضعیف از پس کاروان همی آمد و گفت: چه نشینی که نه جای خفتن است. گفتم: چون روم که نه پای رفتن است. گفت: این نشنیدی که صاحبدلان گفته اند: رفتن و نشستن به که دویدن و گُسستن.

ای که مشتاق منزلی مشتاب

پند من کار بند و صبر آموز

اسب تازی دو تک رود به شتاب

واشتر آهسته می رود شب و روز

(گلستان سعدی نسخه فروغی)