روزی به غرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه ...
روزی به غرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه به پای کریوه ای(پشته کوه) سُست مانده. پیرمردی ضعیف از پس کاروان همی آمد و گفت: چه نشینی که نه جای خفتن است. گفتم: چون روم که نه پای رفتن است. گفت: این نشنیدی که صاحبدلان گفته اند: رفتن و نشستن به که دویدن و گُسستن.
ای که مشتاق منزلی مشتاب
پند من کار بند و صبر آموز
اسب تازی دو تک رود به شتاب
واشتر آهسته می رود شب و روز
(گلستان سعدی نسخه فروغی)
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۹/۰۳/۰۱ ساعت 15:44 توسط احسان
|