چو آفتاب مي از مشرق پياله برآيد

ز باغ عارض ساقي هزار لاله برآيد

حكايت شب هجران نه آن حكايت حاليست

كه شمه اي ز بيانش به صد رساله برآيد

ز گرد  خوان نگون فلك طمع نتوان داشت

كه بي ملالت صد غصه يك نواله برآيد

گرت چو نوح نبي صبر هست در غم طوفان

بلا بگردد و كام هزار ساله برآيد

به سعي خود نتوان برد پي به گوهر مقصود

خيال بود كه اين كار بي حواله برآيد

(حافظ)