یکی را شنیدم از پیران مربّی که مریدی را همی گفت: ای پسر، چندان که تعلّق خاطر آدمیزاد به روزی است اگر به روزی ده بودی، به مقام از ملائکه درگذشتی.

فراموشت نکرد ایزد در آن حال

که بودی نطفه مدفون مدهوش

روانت داد و طبع و عقل و ادراک

جمال و نطق و رای و فکرت و هوش

ده انگشتت مرتّب کرد بر کف

دو بازویت مرکّب ساخت بر دوش

کنون پنداری ای ناچیز همّت

که خواهد کردنت روزی فراموش

(گلستان سعدی نسخه فروغی)