X
تبلیغات
راه رندی - شعر و نثر مولانا

راه رندی

شعر عارفانه ... نثر عارفانه

برون شو ای غم از سينه كه لطف يار مي آيد

تو هم اي دل زمن گم شو كه آن دلدار مي آيد

نگويم يار را شادي كه از شادي گذشتست او

مرا از فرط عشق او ز شادي عار مي آيد

مسلمانان مسلمانان مسلماني ز سر گيريد

كه كفر از شرم يار من مسلمان وار مي آيد

برو اي شُكر كين نعمت، ز حد شُكر بيرون شد

نخواهم صبر گر چه او، گهي هم كار مي آيد

رويد اي جمله صورتها كه صورتهاي نو آمد

عَلَم هاتان نگون گردد، كه آن بسيار مي آيد

در و ديوار اين سينه، همي دَرَّد ز انبوهي

كه اندر در نمي گنجد، پس از ديوار مي آيد

دیوان شمس مولانا

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/08/22ساعت 20:24  توسط احسان  | 

صلا يا ايها العشاق كه آن مه رو نگار آمد

ميان بنديد عشرت را كه يار اندر كنار آمد

بشارت مي پرستان را كه كار افتاد مستان را

كه بزم روح گستردند و بادۀ بي خمار آمد

قيامت در قيامت بين، نگار سرو قامت بين

كزو عالم بهشتي شد، هزاران نوبهار آمد

درآ ساقي دگر باره بكن عشاق را چاره

كه آهو چشمِ خون خواره چو شير اندر شكار آمد

چو كار جان به جان آمد، نداي الامان آمد

كه لشكرهاي عشق او بدروازۀ حصار آمد

(دیوان شمس مولانا)


برچسب‌ها: غزل, مولانا
+ نوشته شده در  شنبه 1390/11/29ساعت 19:30  توسط احسان  | 

دگر باره سَرِ مستان، ز مستي در سجود آمد

مگر آن مطرب جانها، ز پرده در سرود آمد

سر اندازان و جان بازان، دگر باره بشوريدند

وجود اندر فنا رفت و، فنا اندر وجود آمد

دگر باره جهان پر شد، ز بانگ صور اسرافيل

امين غيب پيدا شد، كه جانرا زاد و بود آمد

ببين اجزاي خاكي را، كه جان تازه پَذْرُفتند

همه خاكيش پاكي شد، زيانها جمله سود آمد

بسوز اي دل كه تا خامي، نيايد بوي دل از تو

كجا ديدي كه بي آتش كسي را بوي عود آيد

(دیوان شمس مولانا)


برچسب‌ها: دیوان شمس, مولانا, غزل, عرفان
+ نوشته شده در  جمعه 1390/10/23ساعت 9:56  توسط احسان  | 

ايا سر كرده از جانم! ترا خانه كجا باشد؟

الا اي ماه تابانم! ترا خانه كجا باشد؟

الا اي قادر قاهر، ز تن پنهان به دل ظاهر

زهي پيداي پنهانم! ترا خانه كجا باشد؟

تو گويي خانۀ خاقان بود دلهاي مشتاقان

مرا دل نيست اي جانم! ترا خانه كجا باشد؟

بود مه سايه را دايه، به مه چون مي رسد سايه

بگو اي مه نمي دانم! ترا خانه كجا باشد؟

(دیوان شمس مولانا)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/08/22ساعت 10:21  توسط احسان  | 

بهار آمد بهار آمد، بهار مشكبار آمد

نگار آمد نگار آمد، نگار بردبار آمد

صبوح آمد صبوح آمد، صبوح راح و روح آمد

خرامان ساقي مه رو، به ايثار عقار آمد

صفا آمد صفا آمد، كه سنگ و ريگ روشن شد

شفا آمد شفا آمد، شفاي هر نزار آمد

حبيب آمد حبيب آمد، بدلداري مشتاقان

طبيب آمد طبيب آمد، طبيب هوشيار آمد

سماع آمد سماع آمد، سماع بي صدا آمد

وصال آمد وصال آمد، وصال پايدار آمد

دلي آمد دلي آمد كه دلها را بخنداند

ميي آمد ميي آمد كه دفع هر خمار آمد

كجا آمد كجا آمد كزينجا خود نرفتست او

وليكن چشم، گَه آگاه و گَه بي اعتبار آمد

كنون ناطق خمش گردد كنون خامش بنطق آيد

رها كن حرف بشمرده كه حرف بي شمار آمد

(دیوان شمس مولانا)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/06/23ساعت 9:35  توسط احسان  | 

بستیم در دوزخ یعنی طمع خوردن

بگشای در جنّت یعنی که دل روشن

(مولانا)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/05/23ساعت 1:35  توسط احسان  | 

ماه رمضان آمد ای یار قمر سیما!

بربند سر سفره، بگشای ره بالا!

ای یاوة هر جایی، وقت است که باز آیی!

بنگر سوی حلوایی!، تا کی طلبی حلوا؟

خالی شو و خالی به، لب بر لب نایی نه

چون نی ز دَمش پُر شو، وآنگاه شکر می خا

هر سال نه جُوها را می پاک کند از گِل

تا آب روان گردد، تا کشت شود خضرا

مولانا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/05/09ساعت 0:9  توسط احسان  | 

نباشد عيب پرسيدن، ترا خانه كجا باشد؟

نشاني ده اگر يابيم و آن اقبال ما باشد

تو خورشيد جهان باشي ز چشم ما نهان باشي

تو خود اين را روا داري و آنگه اين روا باشد

درين آتش كبابم من، خراب اندر خرابم من

چه باشد اي سر خوبان، تني كز سر جدا باشد

دل من در فراق جان، چو ماري سرزده پيچان

بِگِردنقش تو گَردان، مثال آسيا باشد

خود او پيدا و پنهانست، جهان نقش است و او جان است

بينديش اين چه سلطانست، مگر نور خدا باشد

خروش و جوش هر مستي، ز جوش خُمِّ مِي باشد

سبكساري هر آهن، ز تو آهن ربا باشد

خريدي خانۀ دل را، دل آنِ تست مي داني

هر آنچه هست در خانه، از آنِ كدخدا باشد

زند آتش در اين بيشه، كه بگريزند نخجيران

ز آتش هر كه نگريزد، چو ابراهيم ما باشد

(مولانا دیوان شمس)

+ نوشته شده در  شنبه 1390/04/18ساعت 14:32  توسط احسان  | 

بي همگان بسر شود بي تو بسر نمي شود

داغ تو دارد اين دلم جاي دگر نمي شود

ديدۀ عقل مست تو چرخۀ چرخ پست تو

گوش طرب بدست تو بي تو بسر نمي شود

جان ز تو جوش مي كند دل ز تو نوش مي كند

عقل خروش مي كند بي تو بسر نمي شود

خمر من و خمار من باغ من و بهار من

خواب من و قرار من بي تو بسر نمي شود

جاه و جلال من تويي ملكت و مال من تويي

آب زلال من تويي بي تو بسر نمي شود

گاه سوي وفا روي گاه سوي جفا روي

آنِ مَني كجا روي بي تو بسر نمي شود

دل بنهند بر كني توبه كنند بشكني

اين همه خود تو مي كني بي تو بسر نمي شود

بي تو اگر بسر شدي زير جهان زبر شدي

باغ ارم سقر شدي بي تو بسر نمي شود

گر تو سري قدم شوم ور تو كفي علم شوم

ور بروي عدم شوم بي تو بسر نمي شود

خواب مرا ببسته اي نقش مرا بشسته اي

وز همه ام گسسته اي بي تو بسر نمي شود

گر تو نباشي يار من گشت خراب كار من

مونس و غمگسار من بي تو بسر نمي شود

بي تو نه زندگي خوشم بي تو نه مردگي خوشم

سر ز  غم تو چون كشم بي تو بسر نمي شود

(دیوان شمس مولانا)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/03/24ساعت 18:54  توسط احسان  | 

جان و جهان چو روي تو، در دو جهان كجا بود

گر تو ستم كني بجان، از تو ستم روا بود

آنكه بديد روي تو در نظرش چه سرد شد

گنج كه در زمين بود ماه كه در سما بود

با تو برهنه خوشترم، جامۀ تن برون كنم

تا كه كنار لطف تو جان مرا قبا بود

ذوق تو زاهدي برد جام تو عارفي كشد

وصف تو عالمي كند ذات تو مر مرا بود

(دیوان شمس مولانا)

+ نوشته شده در  شنبه 1390/02/17ساعت 1:21  توسط احسان  | 

دی شد و بهمن گذشت فصل بهاران رسید

جلوه گلشن به باغ همچو نگاران رسید

زحمت سرما و دود رفت به کور و کبود

شاخ گل سرخ را وقت نثاران رسید

باغ ز سرما بکاست شد ز خدا دادخواست

لطف خدا یار شد دولت یاران رسید

آمد خورشید ما باز به برج حمل

معطی صاحب عمل سیم شماران رسید

طالب و مطلوب را عاشق و معشوق را

همچو گل خوش کنار وقت کناران رسید

بر مثل وام دار جمله به زندان بدند

زرگر بخشایشش وام گزاران رسید

جمله صحرا و دشت پر ز شکوفه‌ست و کشت

خوف تتاران گذشت مشک تتاران رسید

هر چه بمردند پار حشر شدند از بهار

آمد میر شکار صید شکاران رسید

آن گل شیرین لقا شکر کند از خدا

بلبل سرمست ما بهر خماران رسید

وقت نشاط‌ست و جام خواب کنون شد حرام

اصل طرب‌ها بزاد شیره فشاران رسید

جام من از اندرون باده من موج خون

از ره جان ساقی خوب عذاران رسید

(دیوان شمس مولانا)

این عید رو به همه تبریک میگم. انشاء الله سال بسیار خوبی داشته باشید.

خدا یارتون.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/01/01ساعت 3:20  توسط احسان  | 

آب زنيد راه را هين كه نگار مي رسد

مژده دهيد باغ را بوي بهار مي رسد

راه دهيد يار را، آن مه ده چهار را

كز رخ نور بخش او، نور نثار مي رسد

چاك شدست آسمان، غلغله ايست در جهان

عنبر و مشك مي دمد، سنجق يار مي رسد

رونق باغ مي رسد، چشم و چراغ مي رسد

غم بكناره مي رود، مه بكنار مي رسد

تير روانه مي رود، سوي نشانه مي رود

ما چه نشسته ايم پس، شه ز شكار مي رسد

باغ سلام مي كند، سرو قيام مي كند

سبزه پياده مي رود، غنچه سوار مي رسد

خلوتيان آسمان تا چه شراب مي خورند

روح خراب و مست شد، عقل خمار مي رسد

(دیوان شمس)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/12/26ساعت 9:58  توسط احسان  | 

هين سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود

وا رهد از حد جهان، بي حد و اندازه شود

خاك سيه بر سر او كز دم تو تازه نشد!

يا همگي رنگ شود، يا همه آوازه شود

روي كسي سرخ نشد بي مدد لعل لبت!

بي تو اگر سرخ بود از اثر غازه شود

ناقۀ صالح چو زِ‌كُه، زاد يقين گشت مرا

كوه پي مژدۀ تو اشتر جمازه شود

(دیوان شمس مولانا)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/12/04ساعت 10:47  توسط احسان  | 

مستي سلامت مي كند، پنهان پيامت مي كند

آنكو دلش را برده اي جان هم غلامت مي كند

اي نيست كرده هست را، بشنو سلام مست را

مستي كه هر دو دست را پابند دامت مي كند

اي آسمانِ عاشقان، اي جانِ جانِ عاشقان

حسنت ميان عاشقان نك دوست كامت مي كند

اي چاشني هر لبي، اي قبلۀ هر مذهبي

مه پاسباني هر شبي، بر گرد بامت مي كند

آنكو ز خاك ابدان كند، مردود را كيوان كند

اي خاك تن، وي دود دل، بنگر كدامت مي كند

يك لحظه ات پر مي دهد، يك لحظه لنگر مي دهد

يك لحظه صبحت مي كند يك لحظه شامت مي كند

يك لحظه مي لرزاندت، يك لحظه مي خنداندت

يك لحظه مستت مي كند، يك لحظه جامت مي كند

چون مهره اي در دست او، گه باده و گه مست او

اين مهره ات را بشكند و لله تمامت مي كند

گه آن بود، گه اين بود، پايان تو تمكين بود

ليكن بدين تلوينها، مقبول و رامت مي كند

تو نوح بودي مدتي، بودت قدم در شدتي

مانندۀ كشتي كنون بي پا و گامت مي كند

خامش كن و حيران نشين، حيران حيرت آفرين

پخته سخن مردي ولي، گفتار خامت مي كند

(دیوان شمس مولانا)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/11/18ساعت 1:13  توسط احسان  | 

آمد بهار عاشقان تا خاكدان بستان شود

آمد نداي آسمان تا مرغ جان پران شود

هم بحر پر گوهر شود، هم شوره چون گوهر شود

هم سنگ لعل كان شود هم جسم جمله جان شود

گر چشم و جان عاشقان چون ابر طوفان بار شد

اما دل اندر ابر تن چون برقها رخشان شود

داني چرا چون ابر شد در عشق چشم عاشقان

زيرا كه آن مه بيشتر در ابرها پنهان شود

اي شاد و خندان ساعتي كان ابرها گرينده شد

يارب خجسته حالتي كان برقها خندان شود

زان صد هزاران قطره ها يك قطره نايد بر زمين

ور زانك آيد بر زمين جمله جهان ويران شود

جمله جهان ويران شود وز عشق هر ويرانه اي

با نوح هم كشتي شود پس محرم طوفان شود

طوفان اگر ساكن بدي، گردان نبودي آسمان

زان موج بيرون از جهت، اين شش جهت جنبان شود

اي مانده زير شش جهت، هم غم بخور! هم غم مخور!

كان دانها زير زمين يك روز نخلستان شود

از خاك روزي سر كند، آن بيخ شاخ تر كند

شاخي دو سه گر خشك شد، باقيش آبستان شود

وان خشك چون آتش شود آتش چو جان هم خوش شود

آن اين نباشد، اين شود، اين آن نباشد آن شود

(دیوان شمس مولانا)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/11/03ساعت 23:16  توسط احسان  | 

رندان سلامت مي كنند، جانرا غلامت مي كنند

مستي ز جامت مي كنند، مستان سلامت مي كنند

در عشق گشتم فاش تر، وز همگنان قلاش تر

وز دلبران خوش باش تر، مستان سلامت مي كنند

غوغاي روحاني نگر، سيلاب طوفاني نگر

خورشيد رباني نگر، مستان سلامت مي كنند

افسون مرا گويد كسي، توبه زمن جويد كسي

بي پا چو من پويد كسي، مستان سلامت مي كنند

اي آرزوي آرزو، آن پرده را بردار زو

من كس نمي دانم جز او، مستان سلامت مي كنند

اي ابر خوش باران بيا، وي مستي ياران بيا

وي شاه طراران بيا، مستان سلامت مي كنند

حيران كن و بي رنج كن، ويران كن و پر گنج كن

نقد ابد را سنج كن، مستان سلامت مي كنند

شهري ز تو زير و زبر، هم بي خبر هم با خبر

وي از تو دل صاحب نظر‌، مستان سلامت مي كنند

آن مير مَه رو را بگو، وان چشم جادو را بگو

وان شاه خوش خو را بگو، مستان سلامت مي كنند

آن مير غوغا را بگو، وان شور  و سودا را بگو

وان سرو خضرا را بگو‌، مستان سلامت مي كنند

آنجا كه يك با خويش نيست، يك مست آنجا بيش نيست

آنجا طريق و كيش نيست، مستان سلامت مي كنند

آن جان بي چون را بگو، وان دام مجنون را بگو

وان يار همدم را بگو، مستان سلامت مي كنند

آن بحر مينا را بگو، وان چشم بينا را بگو

وان طور سينا را بگو، مستان سلامت مي كنند

آن توبه سوزم را بگو، وان خرقه دوزم را بگو

وان نور روزم را بگو، مستان سلامت مي كنند

آن عيد قربانرا بگو،وان شمع قرآن را بگو

وان فخر رضوان را بگو، مستان سلامت مي كنند

(مولانا)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/10/21ساعت 13:27  توسط احسان  | 

آن كيست آن، آن كيست آن، كو سينه را غمگين كند

چون پيش او زاري كني، تلخ ترا شيرين كند

اول نمايد مار كر، آخر بود گنج گهر

شيرين شهي كين تلخ را، در دم نكو آيين كند

ديوي بود حورش كند، ماتم بود سورش كند

وان كور مادرزاد را دانا و عالم بين كند

تاريك را روشن كند، وان خار را گلشن كند

خار از كَفَت بيرون كشد، وز گُل ترا بالين كند

بهر خليل خوشتن، آتش دهد افروختن

وان آتش نمرود را، اشكوفه و نسرين كند

روشن كن استارگان، چاره گر بيچارگان

بر بنده او احسان كند، هم بند را تحسين كند

جمله گناه مجرمان، چون برگ دي ريزان كند

در گوش بد گويان خود، عذر گنه تلقين كند

گويد بگو يا ذا الوفا، اغفر لذنب قد هفا

چون بنده آيد در دعا، او در نهان آمين كند

آمين او آنست كو، اندر دعا ذوقش دهد

او را برون و اندرون، شيرين و خوش، چون تين كند

ذوقست كندر نيك و بد، در دست و پا قوّت دهد

كين ذوق زور رستمان، جفت تن مسكين كند

با ذوق، مسكين رستمي، بي ذوق، رستم پرغمي

گر ذوق نبود يار جان، جانرا چه با تمكين كند؟

(دیوان شمس مولانا)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/10/02ساعت 18:46  توسط احسان  | 

باز رسيديم ز ميخانه مست

باز رهيديم ز بالا و پست

ماهي و دريا همه مستي كنند

چونك سر زلف تو افتاده شست

پير خرابات چو آن شور ديد

بر سر بام آمد و از بام جست

جوش برآورد يكي مي كزو

هست شود نيست، شود نيست هست

آنكه سر از پاي نداند كجاست

مست فتادست بكوي الست

(دیوان شمس مولانا)

+ نوشته شده در  شنبه 1389/09/13ساعت 0:11  توسط احسان  | 

كيست كه او بندۀ راي تو نيست؟

كيست كه او مست لقاي تو نيست؟

لعل لبي كو كه ز كان تو نيست؟

محتشمي كو كه گداي تو نيست؟

جنبش اين جمله عصاها ز تست

هر يك جز درد و دواي تو نيست

زخم معلم زند آن چوب كيست

كيست كه او بند قضاي تو نيست؟

همچو سگان چوب ترا مي گزند

در سرشان فهم جزاي تو نيست

دفع بلاي تن و آزار خلق

جز به مناجات و ثناي تو نيست

صاحب حوت از غم امت گريخت

جان بكجا برد كه جاي تو نيست؟

(دیوان شمس مولانا)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/09/01ساعت 9:50  توسط احسان  | 

صوفيان آمدند   از چپ و راست

در بدر    كو بكو    كه باده كجاست؟

در صوفي دلست و    كويش جان

بادۀ صوفيان   ز خم خداست

سر خم را گشاد ساقي و گفت:

الصلا هر كسي كه عاشق ماست

اينچنين باده و چنين مستي

در همه مذهبي حلال و رواست

توبه بشكن كه در چنين مجلس

از خطا توبه، صد هزار خطاست

مردمت گر ز چشم خويش انداخت

مردم چشم عاشقانت جاست

گر برفت آب روي كمتر غم

جان عاشق برون آب و هواست

(دیوان شمس مولانا)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/08/05ساعت 13:27  توسط احسان  | 

نوبت وصل و لقاست     نوبت حشر و بقاست

نوبت لطف و عطاست    بحر صفا در صفاست

درج عطا شد پديد     غرۀ دريا رسيد

صبح سعادت دميد       صبح چو نور خداست

صورت و تصوير كيست؟      اين شه و اين مير كيست؟

اين خرد پير كيست؟          اين همه روپوشهاست

چارۀ روپوشها       هست چنين جوشها

چشمۀ اين نوشها        در سر و چشم شماست

در سر خود پيچ ليك      هست شما را دو سر

اين سر خاك از زمين       وان سر پاك از سماست

اي بس سرهاي پاك        ريخته در پاي خاك

تا تو بداني كه سر      زان سر ديگر بپاست

آن سر اصلي نهان           وان سر فرعي عيان

دانك پس اين جهان       عالم بي منتهاست

(دیوان شمس)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/07/22ساعت 20:56  توسط احسان  | 

هر نفس آواز عشق مي رسد از چپ و راست

ما بفلك مي رويم غزم تماشا كراست

ما بفلك بوده ايم يار ملك بوده ايم

باز همانجا رويم جمله كه آن شهر ماست

خود ز فلك برتريم وز ملك افزون تريم

زين دو چرا نگذريم منزل ما كبرياست

گوهر پاك از كجا عالم خاك از كجا؟

بر چه فرود آمديت بار كنيد اين چه جاست؟

بخت جوان يار ما دادن جان كار ما

قافله سالار ما فخر جهان مصطفاست

از مه او مه شكافت ديدن او بر نتافت

ماه چنان بخت يافت او كه كمينه گداست

بوي خوش اين نسيم از شكن زلف اوست

شعشعۀ اين خيال زان رخ چون و الضحاست

در دل ما در نگر هر دم شق قمر

كز نظر آن نظر چشم تو آن سو چراست

خلق چو مرغابيان زاده ز درياي جان

كي كند اينجا مقام مرغ كزان بحر خاست

بلك بدريا دريم جمله درو حاضريم

ورنه ز درياي دل موج پياپي چراست

آمد موج الست كشتي قالب ببست

باز چو كشتي شكست نوبت وصل و لقاست

(دیوان شمس مولانا)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/07/11ساعت 19:34  توسط احسان  | 

جان سوي جسم آمد و تن سوي جان نرفت

وانسو كه تير رفت حقيقت كمان نرفت

جان چست شد كه تا بپرد وين تن گران

هم در زمين فرو شد و بر آسمان نرفت

جان ميزبان تن شد در خانۀ گلين

تن خانه دوست بود كه با ميزبان نرفت

در وحشتي بماند كه تن را گمان نبود

جان رفت جانبي كه بدانجا گمان نرفت

مرگت گلو بگيرد تو خيره سر شوي

گوئي رسول نامد وين را بيان نرفت

(دیوان شمس مولانا)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/07/04ساعت 8:40  توسط احسان  | 

بنماي رخ كه باغ و گلستانم آرزوست

بگشاي لب كه قند فراوانم آرزوست

اي آفتاب حسن برون آ دمي ز ابر

كان چهرۀ مشعشع تابانم آرزوست

گفتي زناز بيش مرنجان مرا برو

آن گفتنت كه بيش مرنجانم آرزوست

اين نان و آب چرخ چو سيلست بي وفا

من ماهيم نهنگم عمّانم آرزوست

والله كه شهر بي تو مرا حبس مي شود

آوارگي و كوه و بيابانم آرزوست

زين همرهان سست عناصر دلم گرفت

شير خدا و رستم دستانم آرزوست

زين خلق پر شكايت گريان شدم ملول

آن هاي و هوي و نعرۀ مستانم آرزوست

دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر

كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند يافت مي نشود جسته ايم ما

گفت آنچه يافت مي نشود آنم آرزوست

پنهان ز ديدها و همه ديدها ازوست

آن آشكار صنعت پنهانم آرزوست

يك دست جام باده و يك دست جعد يار

رقصي چنين ميانۀ ميدانم آرزوست

من هم رباب عشقم و عشقم ربابيست

وان لطفهاي زخمۀ رحمانم آرزوست

(دیوان شمس مولانا)

+ نوشته شده در  جمعه 1389/06/19ساعت 2:54  توسط احسان  | 

عاشقي و بي وفايي كار ماست

كار كار ماست چون او يار ماست

خاك بي آتش بننمايد گُهر

عشق و هجران ابر آتش بار ماست

طالب ره طالب شه كي بود

گر چه دل دارد مگو دلدار ماست

شهر از عاقل تهي خواهد شدن

اين چنين چابك كه اين طرار ماست

مدرسه عشق و مدرّس ذوالجلال

ما چو طالب علم و اين تكرار ماست

(دیوان شمس مولانا)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/05/31ساعت 4:6  توسط احسان  | 

در دل و جان خانه كردي عاقبت

هر دو را ديوانه كردي عاقبت

اي ز عشقت عالمي ويران شده

قصد اين ويرانه كردي عاقبت

من ترا مشغول مي كردم دلا

ياد آن افسانه كردي عاقبت

عشق را بيخويش بردي در حرم

عقل را بيگانه كردي عاقبت

دانه اي بيچاره بودم زير خاك

دانه را دردانه كردي عاقبت

كاسۀ سر از تو پُر از تو تهي

كاسه را پيمانه كردي عاقبت

جان جانداران عالم را به علم

عاشق جانانه كردي عاقبت

(دیوان شمس مولانا)

پی نوشت: این شعر مولانا رو استاد شجریان خونده خیلی هم زیبا خونده.

دل نوشت:خدایا  کاسه ی سر از تو پر      از تو تهی  کاسه را پیمانه کردی عاقبت

+ نوشته شده در  شنبه 1389/05/23ساعت 6:0  توسط احسان  | 

سلام دوستان عزیز

فرا رسیدن باحال ترین ماه خدا رو به همه تبریک عرض می کنم. ببخشید که اینجوری عامیانه گفتم. اگه اینجوری نمیگفتم شاید نمی تونستم منظورم رو خوب به شما منتقل کنم. تا میتونید از این ماه استفاده کنید که هر نفستون عبادته.

این دهان بستی دهانی باز شد
تا خورنده ی لقمه های راز شد
این دهان بربند تا بینی عیان
چشم بند آن جهان حلق ودهان
لب فرو بند از طعام وزشراب
سوی خوان آسمانی کن شتاب
برامیدراه بالا کن قیام
همچو شمعی پیش محراب ای غلام
طفل جان ازشیرشیطان بازکن
بعدازآنش با ملک انباز کن
گرزشیردیو تن را وابری
درفطام او بسی نعمت خوری
گرتو این انبان زنان خالی کنی
پر زگوهرهای اجلالی کنی
چندخوردی چرب وشیرین ازطعام
امتحان کن چندروزی درصیام
چندشبها خواب راگشتی اسیر
یک شبی بیدار شو دولت بگیر
از طعام الله و قوت خوش گوار
برچنان دریا چو کشتی شو سوار
باش در روزه شکیبا و مصر
دمبدم قوت خدارا منتظر
کان لب خشکت گواهی میدهد
کاو به آخربرسرمنبع رسد
(مثنوی مولانا)
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/05/21ساعت 0:42  توسط احسان  | 

غير عشقت راه بين جُستيم نيست

جز نشانت همنشين جُستيم نيست

چون خيال ماه تو اي بي خيال

تا بچرخ هفتمين جُستيم نيست

پشت ما از ظن بد شد چون كمان

زانكه راهي بي كمين جُستيم نيست

(دیوان شمس مولانا)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/05/11ساعت 17:30  توسط احسان  | 

دلبري وبي دلي اسرار ماست

كار كار ماست چون او يار ماست

نوبت كهنه فروشان در گذشت

نو فروشانيم و اين بازار ماست

عقل اگر سلطان اين اقليم شد

همچو دزد آويخته بر دار ماست

ترك خويش و ترك خويشان مي كنيم

هر چه خويش ما كنون اغيار ماست

(دیوان شمس مولانا)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/05/06ساعت 19:10  توسط احسان  | 

آنكه بي باده كند جان مرا مست كجاست؟

وانكه بيرون كند از جان و دلم دست كجاست؟

وانكه سوگند خورم جز بسر او نخورم

وانكه سوگند من و توبه ام اشكست كجاست؟

وانكه جانها به سحر نعره زنانند ازو

وانكه ما را غمش از جاي ببردست كجاست؟

جان جانست و گر جاي ندارد چه عجب

اين كه جا مي طلبد در تن ما هست كجاست؟

پردۀ روشن دل بست و خيالات نمود

وانكه در پرده چنين پردۀ دل بست كجاست؟

(دیوان شمس مولانا)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/04/23ساعت 1:58  توسط احسان  | 

مطالب قدیمی‌تر